تبليغاتX
فکر کن تنهایی!!
فقط 2 دقیقه!!!

 

شازده کوچولو پرسید:اهلی کردن یعنی چی؟

 

روباه گفت:چیزی است که پاک فراموش شده.معنی اش ایجاد علاقه کردن است.

 

 شازده کوچولو گفت: ایجاد علاقه کردن؟

 

روباه گفت :اگه منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند.تازه ٬نگاه کن آن جا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده ای است.پس گندمزار هم مرا یاد چیزی نمی اندازد.اما تو موهات رنگ طلا است.مرا به یاد تو می اندازد.و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت....اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!

 

شازده کوچولو جواب داد:دلم که خیلی میخواهد..اما وقت چندنی ندارم.باید بروم و از کلی چیزها سر درآورم.

 

روباه گفت:آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر درآورد.آدمها مانده اند بی دوست..تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!...

 

به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی نزدیک شد.روباه گفت:آخ..نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.

 

شازده کوچولو گفت:تقصیر خودت است.من که بدت را نمی خواستم.خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت:همین طور است.

 

شازده کوچولو گفت:آخه اشکت سرازیر می شود.

 

روباه گفت:همین طور است.

 

شازده کوچولو گفت:پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

 

روباه گفت:چرا ..برای خاطر رنگ گندم.

 

شازده کوچولو یاد گل خودش که اهلیش کرده بود افتاد.

 

روباه گفت:ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی.تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلیش کرده ای مسئولی.تو مسئول گلتی...

 

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:..من مسئول گلمم..

 

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 16:26  از دختری بنام ب | 
 

۱. آخرین روز هم هر جوری که بود تموم شد.هیچ چهره ای رو ندیدیم! اولا" که فروشنده ها دیگه واسه ی مشتری ها کلاس میزاشتن.بعد از ۱۰ روز خستگی لبخند کاملا" مصنوعی آنها کاملا محسوس بود.روز اول که واسه مشتری ها آفتاب بالانس میزدند رو کتابها . وآخرین روز: همون جاهاست! خودت بگرد پیداش کن.قیمتش رو هم از پشتش ببین!!

۲. دست هر کج و کوله ای هم جدول مندلیف میدیدیم به طوری که... اون آخرا مجانی شده بود!  در حین بازدید غرفه ای نظرم رو جلب کرد.البته غرفه که نبود.از فضای خالی بین دو غرفه استفاده کرده بودند. با این عنوان: کانون حمایت از کودکان ــ کودکان خیابانی ــ کودکان کار: کودکی ما را به ما پس دهید... و از این جور چیزا که در این لحظه جای همکلاسی عزیزم صنم خانوم رو به شدت خالی کردیم.

۳. هوا هم حوالی عصر کاملا" تک نفره بود! توی اون طوفان هر کی فقط میتونست واسه خودش یه درخت واسه چسبیدن بهش پیدا کنه که باد نبردش!...

۴. جلوی سالن ۳۸ منظره ها دیدیم بر روی زمین!! ... باد و طوفان برادرهای مستقر در کیوسکهای اطلاع رسانی و عزیز برادران امنیتی نمایشگاه رو سخت حیران و متعجب و نگران و از این جور چیزا کرده بود! چرا که باد دودمان این عزیزان را به باد داده بود! همچنان در تلاش و تقلا با یک دست.. تنها دیوار بر جای مانده ی کیوسک مذکور را گرفته بودند. و با دست دیگر ۲ کیلو بی سیم! (ابراز احساسات: آخی..)

۵. به قول مهتاب که میگفت: "خدا کولرهاشو روشن کرده! " در جای دیگر هم این عزیزان رو در حین انجام وظیفه ..دیدیم.

۶. توی همین اوضاع و احوال بود که شنیدیم و دیدیم بلندگوها مردم را خیلی محترمانه و با استفاده از چک و لقد معنوی بیرون می کرند!

۷. برگشتنی هم بازار گرم مسافر و مسافر کُشی! گرمای هوا رو چند برابر کرده بود.به خصوص با قیمتهای کاملا" مناسب و خداپسندانه! ...  و در آخر ..تماشای جمعیت کتابخوان و کماکان الاف پشت ترافیک بعد از نمایشگاه پاک روان پاکن بود.    بای..بای تا سال بعد!!

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 13:55  از دختری بنام ب | 
تذکر: هر گونه تشابه اسمی اصلاْ اتفاقی نیست!!


موضوع انشاء : پیشرفت...

قلم بر دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.  ..اهم..اهم... من پیشرفت را خیلی دوست دارم.چون پیشرفت چیز بسیار خوبی است. پیشرفت باعث میشود که از پسرفت جلوگیری شود.

پیشرفت معنی های زیادی دارد. پدرم میگوید:"پیشرفت برای ما انسانهای جهان سومی مثل همون ۲۰۰۰ تومنی است که زیر یه تریلی هیژده چرخ گیر کرده ‌‌‌‌. هر چی بیشتر بکشیش به ضرر خودته! باید صبر کرد تا موقعش برسه وقتی تریلی حرکت کرد اون وقت..ولی وقتی فرهنگ ۲۰۰۰ تومنی داشتن را نداشته باشی چه فایده؟..."

من پدرم را خیلی دوست دارم. با اینکه هیچ وقت چیزی از حرفهایش نمیفهمم.همیشه مثالهای خوبی میزند تا من یاد بگیرم.من یاد گرفتم هر کس ۲۰۰۰ تومنی زیر تریلی را پیدا کند پیشرفت کرده است. من خیلی ۲۰۰۰ تومنی را دوست دارم چون معلوم میشود که من پیشرفت کرده ام!

پیشرفت چیز بسیار خوبی و با ارزشی است. دختر خاله میترا هم پیشرفت را دوست دارد. چون وقتی شوهر خاله ام به مانتواش گیر میدهد میگوید:" زمونه عوض شده! پیشرفت کرده. باید به روز باشی وگرنه بهت میگن: اُمّل!! ولی خواهرم همیشه پشت سر دختر خاله میترا میگوید:"انگار یادش رفته قبلاها از مانتو های پلیسه دار گشاد و بلند با اون اپل های مسخره میپوشید و از آن کاکل های دانشجوهای قدیم را میگذاشت!!!"

من معنی پیشرفت را خوب یاد گرفتم.چون مادرم میگوید:" خاله آزیتا هم پیشرفت کرده! اسم صغری رو در شناسنامه اش عوض کرده... دماغش هم سر بالایی شده!..."

پدر بزرگ درباره ی پیشرفت میگوید:" حجاب تنها چیزی است که تاکنون پیشرفت کرده است!! ". من از حرفهای پدربزرگ هم چیزی نفهمیدم. همیشه حرفهایی میزند که هیچ کس نمی فهمد! برای همین همه ی فامیل پشت سرش میگویند:" کله اش بو قرمه سبزی میده! "

همان طور که گفتم پیشرفت معنی های زیادی دارد. پسر عمو امید هم پیشرفت را دوست دارد.همیشه میگوید:" دوست دارم وقتی بزرگ شدم دکتر بشوم.و به پیشرفت اطرافیانم کمک کنم! سعی میکنم پول ویزیت بیشتری از مردم بگیرم تا مردم مریض مجبور شوند سطح درآمد خودشان را بالا ببرند بعد بیایند به مطب من!!!!!"

من فهمیدم علم هم پیشرفت کرده است.چون اگر پیشرفت نکرده بود دایی محسن هم این همه زن با کامپوتر پیدا نمی کرد!           

نتیجه گیری انشاء :همه ی اعضای خانواده و فامیلهای ما پیشرفت را دوست دارند.من احساس میکنم من هم پیشرفت را باید دوست داشته باشم.چون چیز بسیار خوبی است... این بود انشای من!!..         

                                                پایان

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 22:2  از دختری بنام ب | 
 

 ــ " بار خدایا..! این بار هم ...مرا ببخش!(یه چیزی تو مایه های به باد افره این گناهم مگیر!)".

خدا: "تو خجالت نمیکشی؟ همین دو دقیقه پیش بخشیدمت! برو.. برو.. چوب خطت پر شده! زیر سیبیلی هم راه نداره!!!! اون جوری هم با استیصال نگاهم نکن! "

ــ . آخه اوستا کریم.. !؟

ــ  اوستا کریمو زهر مار!!! ..عزرائیلو صدا میکنما! چشم سفید!

ــ نه... نه! غلط کردم.. همین عذاب بی محلی ما را بس است!

                                    

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 12:59  از دختری بنام ب | 
 

جای خالی یاکریم مادر روی در اوراق شده ی تو بالکن خیلی خالیه.. دو سه روزی بود که نقش خروس رو برام بازی میکرد!   صبح ها نمی ذاشت بخوابم. ولی وقتی که یا کریم پدر رو میدیدم که با چه ذوقی خار و خاشاک  یکی یکی میآورد تا مثلا به لونه اش سر و سامان بده عصبانیتم فروکش میکرد.

آخرش هم همون شد که فکرش عین فرانک اشتاین تاریکی ذهنم رو به وحشت میانداخت.  عقل بچه گونه ام بهم دستور میده یه تفنگ بردارم و نسل هر چی کلاغه از رو زمین منقرض کنم!!! ..  اما عقل بزرگونه بهم میگه که این قانونشه..سه تا تخم یاکریم توسط این حیوون شوم خورده بشن. 

دیگه هیچ چی تو لونه نیست. باد نصف شب خار و خاشاک لونه رو یکی یکی رو زمین میریزه...

نتیجه ی اخلاقی: گور بابای هر چی nature  و ناتورالیسم !!!!!

 

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 20:1  از دختری بنام ب | 
 

هر وقت با شیما قرار دارم به خودم امیدوار می شم!  بچه ی سرکشیه.هیچ جوره نمیشه حریفش شد.اصلا بهت امون نمیده حرف بزنی! و فقط به حرفایی گوش میکنه که براش دلنشین به نظر بیاد یا فقط به جریانهایی گوش میده که خودش باهاش احساس نزدیکی کنه و یا برا خودش هم یه چیز تو همون مایه ها اتفاق افتاده باشه.

 

هیچ وقت دلم نمیاد بپیچونمش! برام از دختر همسایه شون گفت که تو پاساژ گلدیس شیما رو با یه پسره دیده. به عاشقهای رنگارنگش مثل رادرانر به گرگه نگاه میکنه. آخرش هم با یه زبون درازی:میگ..میگ..  سربه سرشون میزاره در میره!

 

اولیه رو میپیچونه که به قرارش با دومی برسه.دومی رو هم با خیال سومی دور میزنه.. بگیر برو تا آخر..   تو دلم براش سر تاسف تکون میدم. هیچ وقت دوست ندارم جای بابا بزرگا بشینم و تلپ تلپ نصیحت کنم   ولی...                                                                                                     

 همون طور که بازوی منو چسبیده بود و از سوتی هاش تو خونه میگفت هولم داد تو برج طوبی و عین معتادا دنبال یه کافی شاپ دنج میگشت. (خدا خدا میکردم که آشنا منو نبینه!) حالا من هی میگم اینجا هنوز کافی شاپش راه نیفتاده. گوشش بده کار نیست که نیست!

سعی کردم با این آتاشغال فروشی هایی که قلابی غالب میکنن و به اسم ضدآب میفروشن سرگرمش کنم.ولی وقتی اسکناسهای دو تومنی رو رو پیشخون دیدم باورم شد که واقعا عقلش رو هم از دست داده. بهم گفت : آره.. من از همینا بود اون سری بردم.. (تلفظش رو هم بلد نبود!)  فروشنده هم در حال جاسازی هندونه ها به بغل شیما بود!

 

از پاساژ که زدیم بیرون هوا تاریک شده بود و چسب سیریش هنوز خشک نشده بود!! همینطوری واسه خودش در حال گل لقد کردن بود که بهش پیشنهاد دادم بریم اون دست خیابون. تا لحظه ی آخر از کایوتها(گرگها)

 میگفت:"ب جون! راستی امروز چقدر ناز شدی؟! اخ..اخ. راستی دیرت هم شده مگه نه؟ من از همین جا میرم دیگه(نه تو رو خدا! بفرمایید شام در خدمت باشیم؟) فدات شم. خوشحال شدم دیدمت.دلم خیلی برات تنگ شده بود..." منم که دستم از تو جیبم کنده نمیشد واسه خداحافظی باهاش دست ندادم چون میدونستم ضایع میشم!   

 دوباره شروع کرد:" ب جون؟ راستی مگه من چه جوریم که همش ماشینا برام بوق میزنن؟ ..چه میدونم؟ اون روز دویست و شیشیه تا در دانشگاه ولم نمیکرد.."  حرفشو قطع کردم:دیرت شد! و گفت:"آره ..راس میگی.خب! جیگر؟بابای..بهم زنگ بزن! " سوار ماشین شد و رفت. منم تو کوچه مون تا در خونه تو دلم به جای بای بای براش سر افسوس تکون دادم.                                         

خیلی وقت بود به خودم اینقدر امیدوار نشده بودم!!

 

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 20:57  از دختری بنام ب | 

 

۱) خرمالوهای شاخه های بالا بالایی درخت که دست ننه بهش نمیرسید فسیل شده اند. نوبت شفتالوهاست! حالا هم که شلوار همسایه رو باد انداخته رو شکوفه ها تا از گزند موجودات بی آزار در امان بمونه! دیگه..دیگه! سال نو شده.. یه دونه شلوار کفاف نمیده!!

 ۲) جاده های « بسیار سفر باید   تا پخته شود خامی» یه طرفه بود. بریدگی و دور برگردون هم نداشت. ای بابا...!!! یکی این راه زمینی رو از برق بکشه! من دیگه نمی خوام ادامه بدم.. نگه دار..!!!!

۳) وسط این نم نمک بهاری با ۲ لا قبا تو شبهای نهارخوران داشتم جلوی سرما لات بازی در میآوردم که همین سرما به شکل بسیار بدی کل ما رو خوابوند!! هنوز دارم عواقبش رو پس میدم. این سرماش(کارد و که چه عرض کنم؟) ساتور و تبر رو هم به استخون میرسونه...

۴) فکرم نمیاد! خیال هم ندارم عینک آفتابی مو بردارم! خوش دارم این و اون خیال کنن چیزی نمیبینم. هیچی نمیبینم به جز رد پا !! ... ردپاهای یک کفش مردونه.. روی یه چیز شیشه ای به اسم غرور! راستی؟.. کفشاتو پات کن! خرده شیشه ها خیلی تیزن!

۵) داشت داد میزد: " .. چیکار کنم؟ که دنیا دیگه مثل من نداره؟..چی کار کنم که خود بزرگم ولی خود بزرگ بینی ندارم؟ اصلا برام مهم نیست مسخره ام میکنی که فقط ایت بال بلدم و همین! ..اصلا دلم میخواد تفاله ی قهوه ام رو قورت بدم! باور میکنی این آلزایمرو داره من از پا درمیاره! اینجوری نیگام نکن! هنوز خوب نشده ام!... "  منم یه جای دیگه رو نگاه کردم.

۶) (درگوشی): آقا من هیچ وقت استعداد تخمه خوردن مخصوصا (نخسوزن!) تخمه ژاپنی رو ندارم!! از بچگی هر وقت کسی بهم آجیل تعارف میکرد یا برنمیداشتم.. یا نخودچی شو برمی داشتم یا پسته(که همیشه ی خدا بسته اش به ما میرسید!) تخمه هاشو هم میریختم تو جیبم بعدا میخوردم!! الان هم که میبینی آجیلای عیدمون رو احتکار کرده ام تا در موقعی مناسب کلکشون را بکنم!!

نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت به جای کلمه ی پی نوشت از نتیجه ی اخلاقی این و اون استفاده نکنید!!(مهم است!!!!)

 

 

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 20:33  از دختری بنام ب | 
 

۱) شاید همه چی با قصه شروع شد. قصه ای که سر و ته نداشت! یعنی سر داشت ولی ته.. نقطه ی اوج هم داشت.هنوز بعد این همه اندر خم نقطه ی اوج شم. هر کاریش که بکنی تابله! مثل با دهن بسته خمیازه کشیدن! اصلا شاید به دوران کهولتش هم نرسم که دارم تصورش میکنم. حوصله شو ندارم که تصور کنم یه روز (کاملا اتفاقی!)چش تو چش یه پیرمرد هم سن و سال خودم (ولی خوب مونده تر!)بیفتم که داره زل زل تو چشام نیگا میکنه.(با لهجه ی فَتل:نیگا نکن! کلنگ!!)  فقط نمیدونم اون موقع هم قلبم جفتک میزنه یا نه!؟ اگه بزنه هم دیگه دندون ندارم که گره های کور رو باز کنم!  ..واسه همین بود که میگفتم صفحه ی آخر رو پیدا نمیکنم...

۲) این دفعه هم نبود! اون لبه ای که روش می نشست استهلاک پیدا کرده بود. جلوی شیرینی فروشی با چادر مشکی همیشگی ش رو میگرفت و زیر لب با زبان شیرین مادری و لهجه ی زیبای پدری یه چیزایی بلغور میکرد. ..این بار هم ندیدمش! فکر کنم یکی زیرش آدامس گذاشته بود! از نوع خرسی ش!!

۳) از کجا بنویسم؟ از پله های پشت سر هم؟ از اشکی که درنیومد؟!... پله داشتند بالا میرفتند و من پایین میرفتم.دو تا چشم داشتم پشت سرم ولی هیچ کس رو ندید! فقط یه کله ای که داشت میرفت نون بخره. و.. پله ها تموم شد.. ولی من منتظر پله های بیشتری بودم!(مثل یه هفت ترقه که ۳ تاش بیشتر صدا نمیده! بقیه شو میخوای از کی بگیری؟) .. و پله های جدید شروع شد.. یه جا واسه نشستن! دخترک روسری شو کج گره زده بود.دستاشو گذاشت رو زانوهام و یه دسته فال تعارف کرد...

۴) با چایی لیوان خوردم و پشت بندش یک کیلو جوش شیرین مغز دار رفتم بالا!! صدای آقایان بنجل کماکان به چشم میخوره. از همونایی که باعث و بانی ترافیکی میشن که حتی پاچه ی عمو نوروز رو هم میگیره!

(یه خانومه): آقا این شلوار بچه گونه هاتون چنده؟    (آقای بنجل):خانووووم!!؟ اونا برمودا ست!!!! ...

              راستی!!  بهار نو مبارک!

 

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 22:1  از دختری بنام ب | 

عجب!!...

۱) تا خود محل کسب دانش دنده روی دو گیر کرده بود. قیافه ی راننده ی وسیله ی ایاب و ذهاب روی آینه ی موج دار وسیله شبیه جوونی های ابی شده بود. صدای موتور بدجور در اومده!! سوخت... از این ور صدای داداش گربه نره(از خانواده ی شب پره)میاد : آفتاب نشی باز بری زیر ابرا...

۲) به قول یکی از مسئولین " حذف و اضافه نبود که..انتخاب واحد بود!! "..

 از جورابهای بوگندوی آقا رضا گرفته تا امضای آقای استاد علی بی غم دانشگاه (قبلا توش فیلم هم میدیده اند!) رو گز کردیم و این امر بسیار مهم و ضروری به همه ی دانش کسب کنندگانی که به دنبال لاغری و افزایش قد و جویندگان عضله بسیار سفارش میشود.

(ما از شما دوندگان بسیار موفق با تمرین دوندگی..قدهای رشید با بالا پریدن برای دیدن و انسانهایی با عضلات قوی و هیکل ورزشکاری با از ۸ صبح تا ۳- ۴ بعد از ظهر کیف و وسایل و برگه جابجا کردن از این دست به اون دست ..میسازیم!)  اینها که چیزی نیست ! این امر مهم به بیماران روانی و دارای مشکلات عصبی و افسردگی هم توصیه می شود که از نوار خالی گوش کردن بیشتر جواب می دهد!برای تعویض روحیه و تقویت اعصاب!!!!

۳) شنیدی که فلسطین آزاد شده؟ خیلی وقته که آزاد شده...

انریکو بی سر و صدا ازدواج کرد. همسر انریکو یک ماه بعد توی یه مسابقه افتخاری تنیس اعلام کرد که :من و انریکو یک ماهی میشه که ازدواج کرده ایم و این خواسته ی خود انریکو بود تا حسابی ماه عسلشون بهشون خوش بگذره..(عجب!) ..

حالا این جریان مال چند وقت پیش بوده بماند.. چون همزمان با اون فلسطین  آزاد شده... یادمون باشه به جای مرگ بر اسرائیل یه چیز دیگه پیدا کنیم بگیم.!!!(انرژی هسته ای چطوره؟)   خدایا به همون دروازه بان تیم بهشتی ها(به قول شیما الان خدا سوسکتون میکنه!)من با اینا نبودم! منو قاطی اینا حساب نکن!(استغفر ال..واسئله توبه..)

۴) حالا دیگه شبرنگها ی جاده خاموش شده اند. ردیف پشت سر هم..! از اول تا آخرش هر چی باشه دم مرگ آدم یادش میاد...راستی؟ اونایی که آلزایمر دارن چی؟؟

من که یادم نمیاد بهت گل زرد داده باشم.( هر چند که هیچی نرگس هلندی نمیشه!) پس چرا؟؟..گلم قرمز قرمز بود!!و... این جوری بود که آخرین خرده شیشه های یادت رو با پنس از تو قلبم بیرون کشیدم.

منم همراه ننه گم و گور میرم تا این پازل به جای یه تیکه..دو تا تیکه ی گم شده داشته باشه!!بزار از این به بعد دنیا رو با یه دونه چشم ببینم. مثل یه عینک که یک شیشه نداره! (آخ..عینکم افتاد. چون از اولش هم اندازه ام نبود.)

 

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 14:9  از دختری بنام ب | 
همه میدونن که ...

۱) یکی از دست به قلمها تو یه مصاحبه تلویزیونی درباره علت هجوم زیاد مردم کشورمون به مطالعه و کتاب خونی میگفت:همه ما دوست خوبمون رو فراموش کردیم.بعضیهامون هم گمش کردیم...

من خودم به شخصه مدتهای مدیدی ست چند  که دارم با مکاتب صادق چوبک و داداش عباس معروفی دنبال بازی میکنم ! گاهی هم دست و پنجه نرم میکنم.. ولی هنوز باهاشون دوست نشده ام!

۲) جانمازهای آبکشیده رو باد برد!! دنبال یه شغل جدیدم.ای ی ی...دل غافل !! حالا دیگه (ب) مونده و حوضش که داره عین ماهی از دستش لیز میخوره.راستیتش...نمیدونستم رسیدن به تو مثل دویدن دنبال خرگوشهاست! یا پیدا کردن یه مورچه توی یه روز بارونی... تو رو خدا دیگه سوزن نشو قاطی کاهها.!

۳) ابوی میگه: هر کی از اهل خونه اش(مامانم اینا!) قهر میکنه میره خواننده میشه...!

ضبط ماشین رو vol میدم و در حالی که خواننده اش رو نمیشناسم حرف ابوی رو تایید میکنم و این دی جی های جدید رو یکی یکی می شمرم...آه..

۴) با چه افتخاری سینه صاف میکرد..غرور تو چشماش به آدم دست تکون میداد. منتظر بود بازم ازش سوال بپرسن ( که نپرسیدن!)  .. از توزیع اعلامیه شروع شد و بعدها به عنوان یه زندانی سیاسی صابون زندان اوین به تنش خورده بود.(ماله سی سال پیشه ها..!!) الان ۵۰ ساله میزد .

واقعا ارزشش رو داشت؟چی باعث شده حالا این جوری این قدر مصمم به گذشته ات افتخار کنی؟(این فقط یه سواله!) اجرت پیش خدا محفوظ.. خداییش نقش جو واگیردار زمونه چند درصد بود؟... اگه الان از این جور حرکات استقبال نمیکردن بازم به گذشته ات افتخار میکردی؟!..(و سوالات نپرسیده پشت سر هم قطار میشدن...)

                      

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 16:26  از دختری بنام ب | 
 

ایستگاه اول (مترو):

همه عین آدم نشسته اند سر جاشون.(یه پیرزنه هم روی یکی از صندلی های مردونه نشسته.)
راننده:مادر!بلند شو..برو تو قسمت زنونه .پاشو.!بهمون گیر میدن!
پیرزن:آره..!یادم نبود اسلام در خطره!!!


قبل از آریاشهر:
یه خانوم از عقب:آقا میشه در عقبو بزنین؟(راننده تو آینه ابرو میندازه..بالا بالا)
_آقا خب میخوام پیاده شم.درو بزن دیگه!
_من که گفتم تا آریاشهر ایستگاه نداریم...
_حالا بزن دیگه..(راننده جواب نداد!) وخانومه با عصبانیت :د .. مرتیکه با توام!درو باز کن فلان..فلان..و فلان ..(بقیه ش مورد اخلاقی داشت!)


به آریاشهر که میرسیم:
سینما 2000 ! همه نگاهها خیره به علفزار پارک استقلال(از موجودات کوچک بنام موش گرفته تا موجودات بزرگ مثلا آدمیزاد!)
یکی از مسافرها: ا...آقا راه افتادی؟داشتیم فیلممون رو میدیدیم!!!


سر پیچ هایی که جدیدا به بزرگراه منتهی میشود:
یاد رنجر شهربازی می افتم! کافیه دستت رو از میله جدا کنی...!!


ایستگاههای وسطی:
از بیرون که به اتوبوس نگاه کنی رو شیشه هاش انگار کوبیسم طراحی کرده اند!..صورتهای کشیده شده رو شیشه..چشمهای از حدقه دراومده..شیشه های بخار گرفته که صحنه رو رویایی تر میکنه..


ایستگاه یکی مونده به آخری:
یه خانومه:آقای راننده میشه درو یه بار باز و بسته کنین؟..کیفم مونده لای در..
پیرمرد مسافر:ای بابا..خانوم خودتو خسته نکن!درو باز نمیکنه..پای من از ایستگاه اول لای در مونده!این دو سه ایستگاهی هم که نگه داشت تا اومدم پامو جابجا کنم دوباره درو بست!
_ ا.. وا؟ پس چرا نگفتی درو باز کنه؟
_ای خانوم..ما موهامونو لای در اتوبوس سفید کردیم.از بس لای در موندیم دیگه خبره شدیم!! تازه عضله هم درآوردیم!!


ایستگاه آخر:
راننده از تو آینه:حاجی؟..بلند شو! آخرشه..
مسافر:ا..آخرشه؟..وای!!!!کیف پولم نیست! ..آقا دستم به دامنت..تو اون کیف کلی پول داشتم..
_خب.برادر من ! تو که این همه پول همرات بود چرا حواستو جمع نکردی؟..آره دیگه! این جوریه .توی این خط ۲ تا جیب بر مرد ۲ تا هم جیب بر زن هست!تا حالا هم هر چهارتاشونو ۱۰ مرتبه گرفتن و آزاد کردن..گردنشون کلفته دیگه!!...


و..من وسط چارراه به چاره ی دست نیافتنی اندیشه کردم.

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 21:47  از دختری بنام ب | 
 

۱) دلم آب رفته واسه ریز ریز خندیدن... دزدکی خندیدن کیف داره.. بازم بستگی داره به کی! اما نه تو ماه محرم ..نه تو روز عاشورا.. نه تو خطه ی شمال... ها ها ها.. قاه.قاه..هر.هر..(هیس!.. و چقدر هم نزاشت کسی بفهمه!)و تا بی وقت دل درد گرفتن و درد دل گفتن! هر وقت احساس کردی جایی رو بلد نیستی آدرسشو از سرو بلند کوچه باغی بپرس.بپرس که این خونه ی مثلا دوست که میگن کجاست؟ .. سرو هم از کلاغ به خونه ی خاله رسیده میپرسه و حتما بهت میگه...   چه میدونم؟شاید خدا خواست و ما هم توی یه time out یه رویایی نه در خواب! در بیداری ببینیم!!

۲) چند روز پیش در حین عملیات چلاندن این جعبه ی جادو دیدم که چگونه سرنوشت دو به اصطلاح کور بهم گره ای کورتر میخورد.. (اون سر رشته رو داشته باش.من این ور رو محکم دارم!!..)

۳) جوجه کلاغهای آبجی کوچیکه با چشمهای سفید و قلموهای ۵ و  ۶ ره آورد منو نوک میزدند. ای ....جوجه های چشم سفید!!!

۴) اصطلاح تعطیلات بین دو ترم که سوء تغذیه بدنبال داشت منو وا داشت تا بدنبال سوءهاضمه رکاب بزنم و لبخندی در خور چیتگر به این سه چهار روز تعطیلی بزنم.. (فقط سر بالایی هاش بد بود!)

۵) آقا ما چی کار کنیم؟! امتحانات تموم شد و از نفر جلویی هم خیر زیادی ندیدیم! خب.. تقصیر اون بنده  خدا هم نبود. فقط برگه شو بغل کرده بود و با ضربه ی من گهگاه میاوردش بالا .. تقصیر من بود که ریز خونی بلد نیستم. شاید چشام ضعیف شده خودم خبر ندارم!؟ آره .. اون وقت آگه پسر بودم(به قول مردم!) از سربازی معافم میکردن! بازم شانس آوردم left handed بودنم این جور مواقع به کمکم میشتافت و برایم از برگه های بغلی پیام میاورد.(در همین جا از خانوم جودی ابوتتشکر میکنم.)اما چقدر خوبه آدم حاصل دسترنج خودشو بخوره!!!

۶) این مایه ی حیات عجیب مایعات است!! مایعی بیرنگ و زلال که لایه هایی چند از آثار دیده ی تر را میشوید و چهره منور میکند.این وضو اگه نبود این یادگاری های نمکین رو چگونه قایم میکردم؟ بعدشم گوش خودم رو می پیچونم و توی دهانم فلفل میریزم که دیگه وسط صحبت با اون بالاییه یاد سخنان غیبگو که از ته فنجان قهوه برمیخاست نیفتم! (حیف از دو سوم چرک کف دست یک هفته! و امان از رفیق ناباب!! ...)   

                           

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 16:15  از دختری بنام ب | 
۱) نمیدونم اون روز انگشتام لابه لای دستاش دنبال چی میگشت! شاید دنبال جای خالی

خودشون وقتی قرار شد نباشن میگشت...                                       

۲) صفحات کتاب رو تند تند ورق میزد.باز رسید به آخرش ولی هنوز صفحه ی آخر کتاب رو پیدا

نکرده بود. هر چی گشت صفحه ی آخر رو پیدا نمیکرد.

همین ...!  داستان پایان نداشت. شاید پایان داستان نا معلوم بود !                                        

۳) دوباره به دقت از اول داستان رو گوش دادم. وقتی به فرات رسید  دلم تپید...انگار یه حسی

گفت:این بار هم گوش کن . شاید... شاید این دفعه قصه عوض بشه!!  ولی افسوس که دوباره...

         دوباره تکرار شد...

                                                      چه پر بلاست امروز...

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 11:59  از دختری بنام ب | 
بازم فکرشو بکن...


۱)  هر کاری کردم دیدم نمیشه! این بود که محموله رو پر کردم از معلومات از دست رفتنی و شدم کانهو امام محمد غزالی!! (پس فرداس که هر کی از راه برسه گیر بده و بگه خود بزرگ بینی داره! نه! من خود بزرگم. خود بزرگ بینی ندارم!)

۲) یکی جلوی منو بگیره !! باز افتادم تو سر پایینی.. اونم سر پایینی این کوه سپید پای در بند! راستی ظهرها سایه ی وسیله ی ایاب و ذهاب می افته رو ماشین بغلی و من به این فکر میکنم: ای کاش حذف کرده بودم.

۳) این هفته شبا شاهد خیلی چیزا بودم!..شاهد خشک شدن لباس رو بند رخت.. شاهد برگه های جزوه ی پخش و پلا شده .. شاهد دنبال بازی عقربه های ساعت!.. و شاهد خداحافظی ستاره ها با شب. با امشب ۴ شبه که شاهد شده ام!!.. دریغا.. دریغ از یه کلمه!!!!

۴) یه بنده خدایی میگفت که جزوه رو روی جورابش خالی کرده بود و همون جوراب رو از پاش درآوردن و صورت جلسه اش کردند!! خدا زنده نگه داره نفر جلویی رو تا کار آدم به این جور جاها نکشه!

۵) شنیده ام فرشته ی مثلا مهربون لات شده! با امدادهای غیبی دست به یکی کرده!!!

۶) راستی .. از (بعدا) هایی که در کار نیست بگو! از بعدا های یه تازه به دوران رسیده که پشت سر هم قطار میشن و ظالمانه تو ذوق یکی میزنه! .. نه حاجی! Brown کردن این و اون هنر نیست! کسی هم که به خیالش رسیده صادق هدایته و با بقیه مردم فرق داره هنرمند نیست!!  کاش میتونستم اون نقاب فرشته رو از رو صورتت بردارم..حاج آقا.!!

۷) تا حالا ملا نسرین الدین رو با چشمای گریون ندیده بودم! .. خدایا! ما رو تا ترم ۸  گرفتار جلالی ..انیشتن زمانه..این نوه ی فیثاغورث ..! این آلبالو ..این شفتالو !! نکن..الهی آمین!

۸)به نظر تو قیافه ام تابلوه؟ .. نه! من مراقبم مراغب رو از نون خوردن نندازم!!

و اما..نتیجه ی اخلاقی: یادم بندازید بعدا بهتون بگم!!

                              

 

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 19:51  از دختری بنام ب | 
 ۱)من نمیدونم تو این کوچه ی علی چپ چه خبره که همه میرن اونجا؟؟! چه حرص داره وقتی میبینی همه شدند جزو آدم بدا.. اونوقت تو کم میاری..

نیازمندیها (فوری):به یک عدد کلاس آموزش دریده گری(deride) همراه با دبیران مجرب نیازمندیم!!

۲) جای اینکه دستت رو بکنی تو جیب این و اون دستکش هاتو دستت کن! عینک شب رو هم گذاشتن واسه چش چرونی! فقط بدیش اینه که رو دماغت جا میندازه! timberlandهاتو هم پات کن.برفهای آب شده چاله ها رو پر کرده اند.میدونم که از تو چاله ها میری..مواظب باش از تو چاه نری!!هر چند کله شق تر از این حرفایی...

۳) گدایی که توجیه نمیخواد! جدیدا هم که شده جزو مشاغل شریفه!فقط میتونم بگم اگه آرزوها اسب بودند,گدا ها بهترین سوارکارها بودند!!!

۴) به قول ملا نسرین الدین آدم با این چشمای به این کوچیکی چه چیزای بزرگی رو میبینه!یه نیگاه به دور و برت بندازی همه جور شخصیتی رو میبینی.. از فرشته ی مثلا مهربون! گرفته تا خرس مهربون! و ژینا همون جوجه اردک نق نقو در نقش وجدان شیر فرهاد که به خواب زمستونی رفته! و حتی اون دلقک توی سیرک که پینو کیو رو به خنده وا میداشت.فقط تغییر جنسیت داده و با تعهد به محل کسب دانش رفته!!!!!!!!!

۵) بهش بگو کفش هاش رو دربیاره.خدا رو چه دیدی؟ شاید حلقه تو پای چپش باشه!!

واما.. ۶) میدونی دارم به چی فکر میکنم؟ به یه کاربن واسه زیر چرک نویس هام!

 

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 19:27  از دختری بنام ب |