تبليغاتX
فکر کن تنهایی!!
فقط 2 دقیقه!!!
 

ایستگاه اول (مترو):

همه عین آدم نشسته اند سر جاشون.(یه پیرزنه هم روی یکی از صندلی های مردونه نشسته.)
راننده:مادر!بلند شو..برو تو قسمت زنونه .پاشو.!بهمون گیر میدن!
پیرزن:آره..!یادم نبود اسلام در خطره!!!


قبل از آریاشهر:
یه خانوم از عقب:آقا میشه در عقبو بزنین؟(راننده تو آینه ابرو میندازه..بالا بالا)
_آقا خب میخوام پیاده شم.درو بزن دیگه!
_من که گفتم تا آریاشهر ایستگاه نداریم...
_حالا بزن دیگه..(راننده جواب نداد!) وخانومه با عصبانیت :د .. مرتیکه با توام!درو باز کن فلان..فلان..و فلان ..(بقیه ش مورد اخلاقی داشت!)


به آریاشهر که میرسیم:
سینما 2000 ! همه نگاهها خیره به علفزار پارک استقلال(از موجودات کوچک بنام موش گرفته تا موجودات بزرگ مثلا آدمیزاد!)
یکی از مسافرها: ا...آقا راه افتادی؟داشتیم فیلممون رو میدیدیم!!!


سر پیچ هایی که جدیدا به بزرگراه منتهی میشود:
یاد رنجر شهربازی می افتم! کافیه دستت رو از میله جدا کنی...!!


ایستگاههای وسطی:
از بیرون که به اتوبوس نگاه کنی رو شیشه هاش انگار کوبیسم طراحی کرده اند!..صورتهای کشیده شده رو شیشه..چشمهای از حدقه دراومده..شیشه های بخار گرفته که صحنه رو رویایی تر میکنه..


ایستگاه یکی مونده به آخری:
یه خانومه:آقای راننده میشه درو یه بار باز و بسته کنین؟..کیفم مونده لای در..
پیرمرد مسافر:ای بابا..خانوم خودتو خسته نکن!درو باز نمیکنه..پای من از ایستگاه اول لای در مونده!این دو سه ایستگاهی هم که نگه داشت تا اومدم پامو جابجا کنم دوباره درو بست!
_ ا.. وا؟ پس چرا نگفتی درو باز کنه؟
_ای خانوم..ما موهامونو لای در اتوبوس سفید کردیم.از بس لای در موندیم دیگه خبره شدیم!! تازه عضله هم درآوردیم!!


ایستگاه آخر:
راننده از تو آینه:حاجی؟..بلند شو! آخرشه..
مسافر:ا..آخرشه؟..وای!!!!کیف پولم نیست! ..آقا دستم به دامنت..تو اون کیف کلی پول داشتم..
_خب.برادر من ! تو که این همه پول همرات بود چرا حواستو جمع نکردی؟..آره دیگه! این جوریه .توی این خط ۲ تا جیب بر مرد ۲ تا هم جیب بر زن هست!تا حالا هم هر چهارتاشونو ۱۰ مرتبه گرفتن و آزاد کردن..گردنشون کلفته دیگه!!...


و..من وسط چارراه به چاره ی دست نیافتنی اندیشه کردم.

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 21:47  از دختری بنام ب | 
 

۱) دلم آب رفته واسه ریز ریز خندیدن... دزدکی خندیدن کیف داره.. بازم بستگی داره به کی! اما نه تو ماه محرم ..نه تو روز عاشورا.. نه تو خطه ی شمال... ها ها ها.. قاه.قاه..هر.هر..(هیس!.. و چقدر هم نزاشت کسی بفهمه!)و تا بی وقت دل درد گرفتن و درد دل گفتن! هر وقت احساس کردی جایی رو بلد نیستی آدرسشو از سرو بلند کوچه باغی بپرس.بپرس که این خونه ی مثلا دوست که میگن کجاست؟ .. سرو هم از کلاغ به خونه ی خاله رسیده میپرسه و حتما بهت میگه...   چه میدونم؟شاید خدا خواست و ما هم توی یه time out یه رویایی نه در خواب! در بیداری ببینیم!!

۲) چند روز پیش در حین عملیات چلاندن این جعبه ی جادو دیدم که چگونه سرنوشت دو به اصطلاح کور بهم گره ای کورتر میخورد.. (اون سر رشته رو داشته باش.من این ور رو محکم دارم!!..)

۳) جوجه کلاغهای آبجی کوچیکه با چشمهای سفید و قلموهای ۵ و  ۶ ره آورد منو نوک میزدند. ای ....جوجه های چشم سفید!!!

۴) اصطلاح تعطیلات بین دو ترم که سوء تغذیه بدنبال داشت منو وا داشت تا بدنبال سوءهاضمه رکاب بزنم و لبخندی در خور چیتگر به این سه چهار روز تعطیلی بزنم.. (فقط سر بالایی هاش بد بود!)

۵) آقا ما چی کار کنیم؟! امتحانات تموم شد و از نفر جلویی هم خیر زیادی ندیدیم! خب.. تقصیر اون بنده  خدا هم نبود. فقط برگه شو بغل کرده بود و با ضربه ی من گهگاه میاوردش بالا .. تقصیر من بود که ریز خونی بلد نیستم. شاید چشام ضعیف شده خودم خبر ندارم!؟ آره .. اون وقت آگه پسر بودم(به قول مردم!) از سربازی معافم میکردن! بازم شانس آوردم left handed بودنم این جور مواقع به کمکم میشتافت و برایم از برگه های بغلی پیام میاورد.(در همین جا از خانوم جودی ابوتتشکر میکنم.)اما چقدر خوبه آدم حاصل دسترنج خودشو بخوره!!!

۶) این مایه ی حیات عجیب مایعات است!! مایعی بیرنگ و زلال که لایه هایی چند از آثار دیده ی تر را میشوید و چهره منور میکند.این وضو اگه نبود این یادگاری های نمکین رو چگونه قایم میکردم؟ بعدشم گوش خودم رو می پیچونم و توی دهانم فلفل میریزم که دیگه وسط صحبت با اون بالاییه یاد سخنان غیبگو که از ته فنجان قهوه برمیخاست نیفتم! (حیف از دو سوم چرک کف دست یک هفته! و امان از رفیق ناباب!! ...)   

                           

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 16:15  از دختری بنام ب | 
۱) نمیدونم اون روز انگشتام لابه لای دستاش دنبال چی میگشت! شاید دنبال جای خالی

خودشون وقتی قرار شد نباشن میگشت...                                       

۲) صفحات کتاب رو تند تند ورق میزد.باز رسید به آخرش ولی هنوز صفحه ی آخر کتاب رو پیدا

نکرده بود. هر چی گشت صفحه ی آخر رو پیدا نمیکرد.

همین ...!  داستان پایان نداشت. شاید پایان داستان نا معلوم بود !                                        

۳) دوباره به دقت از اول داستان رو گوش دادم. وقتی به فرات رسید  دلم تپید...انگار یه حسی

گفت:این بار هم گوش کن . شاید... شاید این دفعه قصه عوض بشه!!  ولی افسوس که دوباره...

         دوباره تکرار شد...

                                                      چه پر بلاست امروز...

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 11:59  از دختری بنام ب | 
بازم فکرشو بکن...


۱)  هر کاری کردم دیدم نمیشه! این بود که محموله رو پر کردم از معلومات از دست رفتنی و شدم کانهو امام محمد غزالی!! (پس فرداس که هر کی از راه برسه گیر بده و بگه خود بزرگ بینی داره! نه! من خود بزرگم. خود بزرگ بینی ندارم!)

۲) یکی جلوی منو بگیره !! باز افتادم تو سر پایینی.. اونم سر پایینی این کوه سپید پای در بند! راستی ظهرها سایه ی وسیله ی ایاب و ذهاب می افته رو ماشین بغلی و من به این فکر میکنم: ای کاش حذف کرده بودم.

۳) این هفته شبا شاهد خیلی چیزا بودم!..شاهد خشک شدن لباس رو بند رخت.. شاهد برگه های جزوه ی پخش و پلا شده .. شاهد دنبال بازی عقربه های ساعت!.. و شاهد خداحافظی ستاره ها با شب. با امشب ۴ شبه که شاهد شده ام!!.. دریغا.. دریغ از یه کلمه!!!!

۴) یه بنده خدایی میگفت که جزوه رو روی جورابش خالی کرده بود و همون جوراب رو از پاش درآوردن و صورت جلسه اش کردند!! خدا زنده نگه داره نفر جلویی رو تا کار آدم به این جور جاها نکشه!

۵) شنیده ام فرشته ی مثلا مهربون لات شده! با امدادهای غیبی دست به یکی کرده!!!

۶) راستی .. از (بعدا) هایی که در کار نیست بگو! از بعدا های یه تازه به دوران رسیده که پشت سر هم قطار میشن و ظالمانه تو ذوق یکی میزنه! .. نه حاجی! Brown کردن این و اون هنر نیست! کسی هم که به خیالش رسیده صادق هدایته و با بقیه مردم فرق داره هنرمند نیست!!  کاش میتونستم اون نقاب فرشته رو از رو صورتت بردارم..حاج آقا.!!

۷) تا حالا ملا نسرین الدین رو با چشمای گریون ندیده بودم! .. خدایا! ما رو تا ترم ۸  گرفتار جلالی ..انیشتن زمانه..این نوه ی فیثاغورث ..! این آلبالو ..این شفتالو !! نکن..الهی آمین!

۸)به نظر تو قیافه ام تابلوه؟ .. نه! من مراقبم مراغب رو از نون خوردن نندازم!!

و اما..نتیجه ی اخلاقی: یادم بندازید بعدا بهتون بگم!!

                              

 

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 19:51  از دختری بنام ب | 
 ۱)من نمیدونم تو این کوچه ی علی چپ چه خبره که همه میرن اونجا؟؟! چه حرص داره وقتی میبینی همه شدند جزو آدم بدا.. اونوقت تو کم میاری..

نیازمندیها (فوری):به یک عدد کلاس آموزش دریده گری(deride) همراه با دبیران مجرب نیازمندیم!!

۲) جای اینکه دستت رو بکنی تو جیب این و اون دستکش هاتو دستت کن! عینک شب رو هم گذاشتن واسه چش چرونی! فقط بدیش اینه که رو دماغت جا میندازه! timberlandهاتو هم پات کن.برفهای آب شده چاله ها رو پر کرده اند.میدونم که از تو چاله ها میری..مواظب باش از تو چاه نری!!هر چند کله شق تر از این حرفایی...

۳) گدایی که توجیه نمیخواد! جدیدا هم که شده جزو مشاغل شریفه!فقط میتونم بگم اگه آرزوها اسب بودند,گدا ها بهترین سوارکارها بودند!!!

۴) به قول ملا نسرین الدین آدم با این چشمای به این کوچیکی چه چیزای بزرگی رو میبینه!یه نیگاه به دور و برت بندازی همه جور شخصیتی رو میبینی.. از فرشته ی مثلا مهربون! گرفته تا خرس مهربون! و ژینا همون جوجه اردک نق نقو در نقش وجدان شیر فرهاد که به خواب زمستونی رفته! و حتی اون دلقک توی سیرک که پینو کیو رو به خنده وا میداشت.فقط تغییر جنسیت داده و با تعهد به محل کسب دانش رفته!!!!!!!!!

۵) بهش بگو کفش هاش رو دربیاره.خدا رو چه دیدی؟ شاید حلقه تو پای چپش باشه!!

واما.. ۶) میدونی دارم به چی فکر میکنم؟ به یه کاربن واسه زیر چرک نویس هام!

 

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 19:27  از دختری بنام ب |