![]() |
![]() |
|
| فقط 2 دقیقه!!! |
|
۱) شاید همه چی با قصه شروع شد. قصه ای که سر و ته نداشت! یعنی سر داشت ولی ته.. نقطه ی اوج هم داشت.هنوز بعد این همه اندر خم نقطه ی اوج شم. هر کاریش که بکنی تابله! مثل با دهن بسته خمیازه کشیدن! اصلا شاید به دوران کهولتش هم نرسم که دارم تصورش میکنم. حوصله شو ندارم که تصور کنم یه روز (کاملا اتفاقی!)چش تو چش یه پیرمرد هم سن و سال خودم (ولی خوب مونده تر!)بیفتم که داره زل زل تو چشام نیگا میکنه.(با لهجه ی فَتل:نیگا نکن! کلنگ!!) فقط نمیدونم اون موقع هم قلبم جفتک میزنه یا نه!؟ اگه بزنه هم دیگه دندون ندارم که گره های کور رو باز کنم! ..واسه همین بود که میگفتم صفحه ی آخر رو پیدا نمیکنم... ۲) این دفعه هم نبود! اون لبه ای که روش می نشست استهلاک پیدا کرده بود. جلوی شیرینی فروشی با چادر مشکی همیشگی ش رو میگرفت و زیر لب با زبان شیرین مادری و لهجه ی زیبای پدری یه چیزایی بلغور میکرد. ..این بار هم ندیدمش! فکر کنم یکی زیرش آدامس گذاشته بود! از نوع خرسی ش!! ۳) از کجا بنویسم؟ از پله های پشت سر هم؟ از اشکی که درنیومد؟!... پله داشتند بالا میرفتند و من پایین میرفتم.دو تا چشم داشتم پشت سرم ولی هیچ کس رو ندید! فقط یه کله ای که داشت میرفت نون بخره. و.. پله ها تموم شد.. ولی من منتظر پله های بیشتری بودم!(مثل یه هفت ترقه که ۳ تاش بیشتر صدا نمیده! بقیه شو میخوای از کی بگیری؟) .. و پله های جدید شروع شد.. یه جا واسه نشستن! دخترک روسری شو کج گره زده بود.دستاشو گذاشت رو زانوهام و یه دسته فال تعارف کرد... ۴) با چایی لیوان خوردم و پشت بندش یک کیلو جوش شیرین مغز دار رفتم بالا!! صدای آقایان بنجل کماکان به چشم میخوره. از همونایی که باعث و بانی ترافیکی میشن که حتی پاچه ی عمو نوروز رو هم میگیره! (یه خانومه): آقا این شلوار بچه گونه هاتون چنده؟ (آقای بنجل):خانووووم!!؟ اونا برمودا ست!!!! ... راستی!! بهار نو مبارک!
|
|
+ از زیر دست در رفته
حوالی ساعت 22:1 از دختری بنام ب |
|
|
عجب!!... ۱) تا خود محل کسب دانش دنده روی دو گیر کرده بود. قیافه ی راننده ی وسیله ی ایاب و ذهاب روی آینه ی موج دار وسیله شبیه جوونی های ابی شده بود. صدای موتور بدجور در اومده!! سوخت... از این ور صدای داداش گربه نره(از خانواده ی شب پره)میاد : آفتاب نشی باز بری زیر ابرا... ۲) به قول یکی از مسئولین " حذف و اضافه نبود که..انتخاب واحد بود!! ".. از جورابهای بوگندوی آقا رضا گرفته تا امضای آقای استاد علی بی غم دانشگاه (قبلا توش فیلم هم میدیده اند!) رو گز کردیم و این امر بسیار مهم و ضروری به همه ی دانش کسب کنندگانی که به دنبال لاغری و افزایش قد و جویندگان عضله بسیار سفارش میشود. (ما از شما دوندگان بسیار موفق با تمرین دوندگی..قدهای رشید با بالا پریدن برای دیدن و انسانهایی با عضلات قوی و هیکل ورزشکاری با از ۸ صبح تا ۳- ۴ بعد از ظهر کیف و وسایل و برگه جابجا کردن از این دست به اون دست ..میسازیم!) اینها که چیزی نیست ! این امر مهم به بیماران روانی و دارای مشکلات عصبی و افسردگی هم توصیه می شود که از نوار خالی گوش کردن بیشتر جواب می دهد!برای تعویض روحیه و تقویت اعصاب!!!! ۳) شنیدی که فلسطین آزاد شده؟ خیلی وقته که آزاد شده... انریکو بی سر و صدا ازدواج کرد. همسر انریکو یک ماه بعد توی یه مسابقه افتخاری تنیس اعلام کرد که :من و انریکو یک ماهی میشه که ازدواج کرده ایم و این خواسته ی خود انریکو بود تا حسابی ماه عسلشون بهشون خوش بگذره..(عجب!) .. حالا این جریان مال چند وقت پیش بوده بماند.. چون همزمان با اون فلسطین آزاد شده... یادمون باشه به جای مرگ بر اسرائیل یه چیز دیگه پیدا کنیم بگیم.!!!(انرژی هسته ای چطوره؟) خدایا به همون دروازه بان تیم بهشتی ها(به قول شیما الان خدا سوسکتون میکنه!)من با اینا نبودم! منو قاطی اینا حساب نکن!(استغفر ال..واسئله توبه..) ۴) حالا دیگه شبرنگها ی جاده خاموش شده اند. ردیف پشت سر هم..! از اول تا آخرش هر چی باشه دم مرگ آدم یادش میاد...راستی؟ اونایی که آلزایمر دارن چی؟؟ من که یادم نمیاد بهت گل زرد داده باشم.( هر چند که هیچی نرگس هلندی نمیشه!) پس چرا؟؟..گلم قرمز قرمز بود!!و... این جوری بود که آخرین خرده شیشه های یادت رو با پنس از تو قلبم بیرون کشیدم. منم همراه ننه گم و گور میرم تا این پازل به جای یه تیکه..دو تا تیکه ی گم شده داشته باشه!!بزار از این به بعد دنیا رو با یه دونه چشم ببینم. مثل یه عینک که یک شیشه نداره! (آخ..عینکم افتاد. چون از اولش هم اندازه ام نبود.)
|
|
+ از زیر دست در رفته
حوالی ساعت 14:9 از دختری بنام ب |
|
|
همه میدونن که ...
۱) یکی از دست به قلمها تو یه مصاحبه تلویزیونی درباره علت هجوم زیاد مردم کشورمون به مطالعه و کتاب خونی میگفت:همه ما دوست خوبمون رو فراموش کردیم.بعضیهامون هم گمش کردیم... من خودم به شخصه مدتهای مدیدی ست چند که دارم با مکاتب صادق چوبک و داداش عباس معروفی دنبال بازی میکنم ! گاهی هم دست و پنجه نرم میکنم.. ولی هنوز باهاشون دوست نشده ام! ۲) جانمازهای آبکشیده رو باد برد!! دنبال یه شغل جدیدم.ای ی ی...دل غافل !! حالا دیگه (ب) مونده و حوضش که داره عین ماهی از دستش لیز میخوره.راستیتش...نمیدونستم رسیدن به تو مثل دویدن دنبال خرگوشهاست! یا پیدا کردن یه مورچه توی یه روز بارونی... تو رو خدا دیگه سوزن نشو قاطی کاهها.! ۳) ابوی میگه: هر کی از اهل خونه اش(مامانم اینا!) قهر میکنه میره خواننده میشه...! ضبط ماشین رو vol میدم و در حالی که خواننده اش رو نمیشناسم حرف ابوی رو تایید میکنم و این دی جی های جدید رو یکی یکی می شمرم...آه.. ۴) با چه افتخاری سینه صاف میکرد..غرور تو چشماش به آدم دست تکون میداد. منتظر بود بازم ازش سوال بپرسن ( که نپرسیدن!) .. از توزیع اعلامیه شروع شد و بعدها به عنوان یه زندانی سیاسی صابون زندان اوین به تنش خورده بود.(ماله سی سال پیشه ها..!!) الان ۵۰ ساله میزد . واقعا ارزشش رو داشت؟چی باعث شده حالا این جوری این قدر مصمم به گذشته ات افتخار کنی؟(این فقط یه سواله!) اجرت پیش خدا محفوظ.. خداییش نقش جو واگیردار زمونه چند درصد بود؟... اگه الان از این جور حرکات استقبال نمیکردن بازم به گذشته ات افتخار میکردی؟!..(و سوالات نپرسیده پشت سر هم قطار میشدن...) |
|
+ از زیر دست در رفته
حوالی ساعت 16:26 از دختری بنام ب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
صدای زنگ قافله را میشنوی؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
ارتباطات(دکتر امید مسعودی) خبر نگار سایت رسمی دانشجویان دوره دکترای تخصصی علوم ارتباطات ارتباطات واسه برو بچ روزنومه چی! آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|