![]() |
![]() |
|
| فقط 2 دقیقه!!! |
|
جای خالی یاکریم مادر روی در اوراق شده ی تو بالکن خیلی خالیه.. دو سه روزی بود که نقش خروس رو برام بازی میکرد! صبح ها نمی ذاشت بخوابم. ولی وقتی که یا کریم پدر رو میدیدم که با چه ذوقی خار و خاشاک یکی یکی میآورد تا مثلا به لونه اش سر و سامان بده عصبانیتم فروکش میکرد. آخرش هم همون شد که فکرش عین فرانک اشتاین تاریکی ذهنم رو به وحشت میانداخت. عقل بچه گونه ام بهم دستور میده یه تفنگ بردارم و نسل هر چی کلاغه از رو زمین منقرض کنم!!! .. اما عقل بزرگونه بهم میگه که این قانونشه..سه تا تخم یاکریم توسط این حیوون شوم خورده بشن. دیگه هیچ چی تو لونه نیست. باد نصف شب خار و خاشاک لونه رو یکی یکی رو زمین میریزه... نتیجه ی اخلاقی: گور بابای هر چی nature و ناتورالیسم !!!!!
|
|
+ از زیر دست در رفته
حوالی ساعت 20:1 از دختری بنام ب |
|
|
هر وقت با شیما قرار دارم به خودم امیدوار می شم! بچه ی سرکشیه.هیچ جوره نمیشه حریفش شد.اصلا بهت امون نمیده حرف بزنی! و فقط به حرفایی گوش میکنه که براش دلنشین به نظر بیاد یا فقط به جریانهایی گوش میده که خودش باهاش احساس نزدیکی کنه و یا برا خودش هم یه چیز تو همون مایه ها اتفاق افتاده باشه. هیچ وقت دلم نمیاد بپیچونمش! برام از دختر همسایه شون گفت که تو پاساژ گلدیس شیما رو با یه پسره دیده. به عاشقهای رنگارنگش مثل رادرانر به گرگه نگاه میکنه. آخرش هم با یه زبون درازی:میگ..میگ.. سربه سرشون میزاره در میره! اولیه رو میپیچونه که به قرارش با دومی برسه.دومی رو هم با خیال سومی دور میزنه.. بگیر برو تا آخر.. تو دلم براش سر تاسف تکون میدم. هیچ وقت دوست ندارم جای بابا بزرگا بشینم و تلپ تلپ نصیحت کنم ولی... همون طور که بازوی منو چسبیده بود و از سوتی هاش تو خونه میگفت هولم داد تو برج طوبی و عین معتادا دنبال یه کافی شاپ دنج میگشت. (خدا خدا میکردم که آشنا منو نبینه!) حالا من هی میگم اینجا هنوز کافی شاپش راه نیفتاده. گوشش بده کار نیست که نیست! سعی کردم با این آتاشغال فروشی هایی که قلابی غالب میکنن و به اسم ضدآب میفروشن سرگرمش کنم.ولی وقتی اسکناسهای دو تومنی رو رو پیشخون دیدم باورم شد که واقعا عقلش رو هم از دست داده. بهم گفت : آره.. من از همینا بود اون سری بردم.. (تلفظش رو هم بلد نبود!) فروشنده هم در حال جاسازی هندونه ها به بغل شیما بود! از پاساژ که زدیم بیرون هوا تاریک شده بود و چسب سیریش هنوز خشک نشده بود!! همینطوری واسه خودش در حال گل لقد کردن بود که بهش پیشنهاد دادم بریم اون دست خیابون. تا لحظه ی آخر از کایوتها(گرگها) میگفت:"ب جون! راستی امروز چقدر ناز شدی؟! اخ..اخ. راستی دیرت هم شده مگه نه؟ من از همین جا میرم دیگه(نه تو رو خدا! بفرمایید شام در خدمت باشیم؟) فدات شم. خوشحال شدم دیدمت.دلم خیلی برات تنگ شده بود..." منم که دستم از تو جیبم کنده نمیشد واسه خداحافظی باهاش دست ندادم چون میدونستم ضایع میشم! دوباره شروع کرد:" ب جون؟ راستی مگه من چه جوریم که همش ماشینا برام بوق میزنن؟ ..چه میدونم؟ اون روز دویست و شیشیه تا در دانشگاه ولم نمیکرد.." حرفشو قطع کردم:دیرت شد! و گفت:"آره ..راس میگی.خب! جیگر؟بابای..بهم زنگ بزن! " سوار ماشین شد و رفت. منم تو کوچه مون تا در خونه تو دلم به جای بای بای براش سر افسوس تکون دادم. خیلی وقت بود به خودم اینقدر امیدوار نشده بودم!!
|
|
+ از زیر دست در رفته
حوالی ساعت 20:57 از دختری بنام ب |
|
|
۱) خرمالوهای شاخه های بالا بالایی درخت که دست ننه بهش نمیرسید فسیل شده اند. نوبت شفتالوهاست! حالا هم که شلوار همسایه رو باد انداخته رو شکوفه ها تا از گزند موجودات بی آزار در امان بمونه! دیگه..دیگه! سال نو شده.. یه دونه شلوار کفاف نمیده!! ۲) جاده های « بسیار سفر باید تا پخته شود خامی» یه طرفه بود. بریدگی و دور برگردون هم نداشت. ای بابا...!!! یکی این راه زمینی رو از برق بکشه! من دیگه نمی خوام ادامه بدم.. نگه دار..!!!! ۳) وسط این نم نمک بهاری با ۲ لا قبا تو شبهای نهارخوران داشتم جلوی سرما لات بازی در میآوردم که همین سرما به شکل بسیار بدی کل ما رو خوابوند!! هنوز دارم عواقبش رو پس میدم. این سرماش(کارد و که چه عرض کنم؟) ساتور و تبر رو هم به استخون میرسونه... ۴) فکرم نمیاد! خیال هم ندارم عینک آفتابی مو بردارم! خوش دارم این و اون خیال کنن چیزی نمیبینم. هیچی نمیبینم به جز رد پا !! ... ردپاهای یک کفش مردونه.. روی یه چیز شیشه ای به اسم غرور! راستی؟.. کفشاتو پات کن! خرده شیشه ها خیلی تیزن! ۵) داشت داد میزد: " .. چیکار کنم؟ که دنیا دیگه مثل من نداره؟..چی کار کنم که خود بزرگم ولی خود بزرگ بینی ندارم؟ اصلا برام مهم نیست مسخره ام میکنی که فقط ایت بال بلدم و همین! ..اصلا دلم میخواد تفاله ی قهوه ام رو قورت بدم! باور میکنی این آلزایمرو داره من از پا درمیاره! اینجوری نیگام نکن! هنوز خوب نشده ام!... " منم یه جای دیگه رو نگاه کردم. ۶) (درگوشی): آقا من هیچ وقت استعداد تخمه خوردن مخصوصا (نخسوزن!) تخمه ژاپنی رو ندارم!! از بچگی هر وقت کسی بهم آجیل تعارف میکرد یا برنمیداشتم.. یا نخودچی شو برمی داشتم یا پسته(که همیشه ی خدا بسته اش به ما میرسید!) تخمه هاشو هم میریختم تو جیبم بعدا میخوردم!! الان هم که میبینی آجیلای عیدمون رو احتکار کرده ام تا در موقعی مناسب کلکشون را بکنم!! نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت به جای کلمه ی پی نوشت از نتیجه ی اخلاقی این و اون استفاده نکنید!!(مهم است!!!!) |
|
+ از زیر دست در رفته
حوالی ساعت 20:33 از دختری بنام ب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
صدای زنگ قافله را میشنوی؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
ارتباطات(دکتر امید مسعودی) خبر نگار سایت رسمی دانشجویان دوره دکترای تخصصی علوم ارتباطات ارتباطات واسه برو بچ روزنومه چی! آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|