![]() |
![]() |
|
| فقط 2 دقیقه!!! |
|
۱) نمیدونم اون روز انگشتام لابه لای دستاش دنبال چی میگشت! شاید دنبال جای خالی
خودشون وقتی قرار شد نباشن میگشت... ۲) صفحات کتاب رو تند تند ورق میزد.باز رسید به آخرش ولی هنوز صفحه ی آخر کتاب رو پیدا نکرده بود. هر چی گشت صفحه ی آخر رو پیدا نمیکرد. همین ...! داستان پایان نداشت. شاید پایان داستان نا معلوم بود ! ۳) دوباره به دقت از اول داستان رو گوش دادم. وقتی به فرات رسید دلم تپید...انگار یه حسی گفت:این بار هم گوش کن . شاید... شاید این دفعه قصه عوض بشه!! ولی افسوس که دوباره... دوباره تکرار شد... چه پر بلاست امروز... |
|
+ از زیر دست در رفته
حوالی ساعت 11:59 از دختری بنام ب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
صدای زنگ قافله را میشنوی؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
ارتباطات(دکتر امید مسعودی) خبر نگار سایت رسمی دانشجویان دوره دکترای تخصصی علوم ارتباطات ارتباطات واسه برو بچ روزنومه چی! آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|