![]() |
![]() |
|
| فقط 2 دقیقه!!! |
|
هر وقت با شیما قرار دارم به خودم امیدوار می شم! بچه ی سرکشیه.هیچ جوره نمیشه حریفش شد.اصلا بهت امون نمیده حرف بزنی! و فقط به حرفایی گوش میکنه که براش دلنشین به نظر بیاد یا فقط به جریانهایی گوش میده که خودش باهاش احساس نزدیکی کنه و یا برا خودش هم یه چیز تو همون مایه ها اتفاق افتاده باشه. هیچ وقت دلم نمیاد بپیچونمش! برام از دختر همسایه شون گفت که تو پاساژ گلدیس شیما رو با یه پسره دیده. به عاشقهای رنگارنگش مثل رادرانر به گرگه نگاه میکنه. آخرش هم با یه زبون درازی:میگ..میگ.. سربه سرشون میزاره در میره! اولیه رو میپیچونه که به قرارش با دومی برسه.دومی رو هم با خیال سومی دور میزنه.. بگیر برو تا آخر.. تو دلم براش سر تاسف تکون میدم. هیچ وقت دوست ندارم جای بابا بزرگا بشینم و تلپ تلپ نصیحت کنم ولی... همون طور که بازوی منو چسبیده بود و از سوتی هاش تو خونه میگفت هولم داد تو برج طوبی و عین معتادا دنبال یه کافی شاپ دنج میگشت. (خدا خدا میکردم که آشنا منو نبینه!) حالا من هی میگم اینجا هنوز کافی شاپش راه نیفتاده. گوشش بده کار نیست که نیست! سعی کردم با این آتاشغال فروشی هایی که قلابی غالب میکنن و به اسم ضدآب میفروشن سرگرمش کنم.ولی وقتی اسکناسهای دو تومنی رو رو پیشخون دیدم باورم شد که واقعا عقلش رو هم از دست داده. بهم گفت : آره.. من از همینا بود اون سری بردم.. (تلفظش رو هم بلد نبود!) فروشنده هم در حال جاسازی هندونه ها به بغل شیما بود! از پاساژ که زدیم بیرون هوا تاریک شده بود و چسب سیریش هنوز خشک نشده بود!! همینطوری واسه خودش در حال گل لقد کردن بود که بهش پیشنهاد دادم بریم اون دست خیابون. تا لحظه ی آخر از کایوتها(گرگها) میگفت:"ب جون! راستی امروز چقدر ناز شدی؟! اخ..اخ. راستی دیرت هم شده مگه نه؟ من از همین جا میرم دیگه(نه تو رو خدا! بفرمایید شام در خدمت باشیم؟) فدات شم. خوشحال شدم دیدمت.دلم خیلی برات تنگ شده بود..." منم که دستم از تو جیبم کنده نمیشد واسه خداحافظی باهاش دست ندادم چون میدونستم ضایع میشم! دوباره شروع کرد:" ب جون؟ راستی مگه من چه جوریم که همش ماشینا برام بوق میزنن؟ ..چه میدونم؟ اون روز دویست و شیشیه تا در دانشگاه ولم نمیکرد.." حرفشو قطع کردم:دیرت شد! و گفت:"آره ..راس میگی.خب! جیگر؟بابای..بهم زنگ بزن! " سوار ماشین شد و رفت. منم تو کوچه مون تا در خونه تو دلم به جای بای بای براش سر افسوس تکون دادم. خیلی وقت بود به خودم اینقدر امیدوار نشده بودم!!
|
|
+ از زیر دست در رفته
حوالی ساعت 20:57 از دختری بنام ب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
صدای زنگ قافله را میشنوی؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
ارتباطات(دکتر امید مسعودی) خبر نگار سایت رسمی دانشجویان دوره دکترای تخصصی علوم ارتباطات ارتباطات واسه برو بچ روزنومه چی! آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|