تبليغاتX
فکر کن تنهایی!! - نمایشگاه رو اختتام کردیم!
فقط 2 دقیقه!!!
 

۱. آخرین روز هم هر جوری که بود تموم شد.هیچ چهره ای رو ندیدیم! اولا" که فروشنده ها دیگه واسه ی مشتری ها کلاس میزاشتن.بعد از ۱۰ روز خستگی لبخند کاملا" مصنوعی آنها کاملا محسوس بود.روز اول که واسه مشتری ها آفتاب بالانس میزدند رو کتابها . وآخرین روز: همون جاهاست! خودت بگرد پیداش کن.قیمتش رو هم از پشتش ببین!!

۲. دست هر کج و کوله ای هم جدول مندلیف میدیدیم به طوری که... اون آخرا مجانی شده بود!  در حین بازدید غرفه ای نظرم رو جلب کرد.البته غرفه که نبود.از فضای خالی بین دو غرفه استفاده کرده بودند. با این عنوان: کانون حمایت از کودکان ــ کودکان خیابانی ــ کودکان کار: کودکی ما را به ما پس دهید... و از این جور چیزا که در این لحظه جای همکلاسی عزیزم صنم خانوم رو به شدت خالی کردیم.

۳. هوا هم حوالی عصر کاملا" تک نفره بود! توی اون طوفان هر کی فقط میتونست واسه خودش یه درخت واسه چسبیدن بهش پیدا کنه که باد نبردش!...

۴. جلوی سالن ۳۸ منظره ها دیدیم بر روی زمین!! ... باد و طوفان برادرهای مستقر در کیوسکهای اطلاع رسانی و عزیز برادران امنیتی نمایشگاه رو سخت حیران و متعجب و نگران و از این جور چیزا کرده بود! چرا که باد دودمان این عزیزان را به باد داده بود! همچنان در تلاش و تقلا با یک دست.. تنها دیوار بر جای مانده ی کیوسک مذکور را گرفته بودند. و با دست دیگر ۲ کیلو بی سیم! (ابراز احساسات: آخی..)

۵. به قول مهتاب که میگفت: "خدا کولرهاشو روشن کرده! " در جای دیگر هم این عزیزان رو در حین انجام وظیفه ..دیدیم.

۶. توی همین اوضاع و احوال بود که شنیدیم و دیدیم بلندگوها مردم را خیلی محترمانه و با استفاده از چک و لقد معنوی بیرون می کرند!

۷. برگشتنی هم بازار گرم مسافر و مسافر کُشی! گرمای هوا رو چند برابر کرده بود.به خصوص با قیمتهای کاملا" مناسب و خداپسندانه! ...  و در آخر ..تماشای جمعیت کتابخوان و کماکان الاف پشت ترافیک بعد از نمایشگاه پاک روان پاکن بود.    بای..بای تا سال بعد!!

+ از زیر دست در رفته  حوالی ساعت 13:55  از دختری بنام ب |